تبلیغات
دُُنیایــــــ دُختــــــــــرونہ♥ツ - خلاصه ی کارتون باربی و مدرسه ی شاهزاده ها☆☆
ایـنجٵ هَرچی بِخواید هَســــــــــٺ♥♡ツ

خلاصه ی کارتون باربی و مدرسه ی شاهزاده ها☆☆

دوشنبه 25 آبان 1394 06:53 ب.ظ

نویسنده : ایلیڹ♥
ارسال شده در: وسایل دخملونه خیلی قشنگ ♥♡ツ ?

یه دختری بوده به نام بلیر اون ۲۰ سال و خورده ای سالش بوده اگه اشتباه نکنم بعدش با خواهر و مامانش زندگی میکرد البته اون مامان واقعیش نبود بلیر بچه سره راهی بوده که این خانمه پیداش کرده و به سر پرستی قبولش کرده این دختر خونشون خیلی کوچیک و کنار راه آهن بوده و خانواده ی فقیری هستن بعدش توی اون شهر هر سال قرعه کشی هست که هرکی اسمش در بیاد و شرکت کرده باشه میره اوی مدرسه ی شاهزاده ها و اشرافی میشه خواهر کوچیکه ی این دختره هر روز اسم خواهرش رو توی صندوق مینداخته تا اون توی قرعه بیفته بالأخره روز قرعه فرا رسید و دختر مدیر که اسمش دلنسی بوده قرعه کشی میکنه و اسم بلیر در میاد خواهرش خیلی خوش حال میشه ولی بلیر دوست داره بره ولی دلش هم نمیاد که بره و خانواده اش رو تنها بزاره چند. دقیقه ی بعد یک نگهبان با یک درشکه ی خیلی خوشکل میاد دنبالش و اون رو به مدرسه میبره مدرسه خیلی خوشکله همه چی داره اون مدرسه خیلی بزرگ بوده و همه جور امکاناتی داشته مثل : سالن مانیکر و پدیکر ،سالن رقص،سالن فناوری،کتاب خونه ،رستوران و....... خیلی قشنگ بوده وقتی که وارد میشه معاون اونجا رو می‌بینه و با هم صحبت میکنن و براش توضیح میده که اینجا چجوری و چطوری هست. هریک از اشراف زاده ها یا پرنسس ها که توی مدرسه هستن یه دستیار دارن که یه فرشته کوچولو ی بالدار  هستش حالا هم بلیر یکی از این هارو داره فرشته کوچولو بلیر رو میبره به سالن آرایش و وارد کمد جادوییش میکنه و لباس های خیلی خوشکل میپوشه و کفش های جدید و خوش رنگ ولی تا میخواد عطر بزنه عطر از دستش میفته و دقیقا از کنارش هم دختر مدیر که همون دلنسی میگذره و همش بخش میشه توی صورت دلنسی اون خیلی عصبانی میشه و از اون موقع به بعد اون دوتا باهم بد میشن و هی میخوان هم دیگر رو اذیت کنند (بیشتر دلنسی) خلاصه بلیر هیچی از سلطنت و پرنسس بودن نمیدونه بلیر چند تا دوست جدید پیدا میکنه که هم اتاقیش هستن و با اونا صحبت میکنه و میگه:من اینجا هیچ کس رو نمیشناسم و همین جور دلنسی خیلی از دست من ناراحته و من رو ضایع میکنه من دیگه اینجا نمیمونم همون موقع معاون مدرسه صدای بلیر رو میشنوه و تصمیم میگیره که کمکش کنه اون هر روز بلیر رو به قسمت های مختلف مدرسه میبره و باهاش کار میکنه مثلا ترز درست قدم زدن و غذا خوردن و نشستن چطوری لباس بپوشه و..... بعد از چند روز بلیر مثل همه ی کسایی میشه که اونجا هستن فردای اون روز مدیر  پرنسس ها و اشراف زاده هارو جمع میکنه و میگه : چند روز دیگه روز تاج گذاری هست و دختر من ملکه ی این مدرسه میشه و اون تاج گاردنیا رو به دست میاره یکی از بچه ها به بلیر میگه : داستان تصادف ملکه ایزا بلا و دخترش رو توی چند سال پیش فهمیدی بلیر میگه نه من درباره اش هیچی نمیدونم دوستش ادامه میده:میگن دخترش زنده هست و چند نفر اون رو پیدا کردن و سره راه گذاشتن تا کسی ببردش و تو هم خیلی شبیه دختر ملکه هستی بلیر میخنده و میگه من مامانم سال هاست که مرده و میگن که به علت مریضی بوده و من دیگه با این خانواده ای که هست زندگی میکنم همون موقع صدای زنگ میخوره و میرن توی اتاق هاشون در هین راه صدایی از از بلند گو شنیده میشه و معاون میگه :فردا به  قصر ملکه ایزابلا میریم و از موزه ی اونجا دیدن میکنیم همه خیلی خوش حال میشن و فردای اون روز که روز تاج گذاری هم بود قرار شد تاج گذاری رو در قصر ملکه انجام بدن وقتی که بیار و دوستاش از سالن آرایش بر میگردن میبینن همه ی لباس های فرم مدرسه شون پاره شده و همه ی اتاقشون به هم ریخته بیلر میگه حتما کار دلنسی بوده چون اون با من مشکل داره یکی از بچه ها میگه آره درست حالا چی کارکنیم؟؟؟ بلیر میگه ما نباید شکست بخوریم من یه چیز هایی از خیاطی سرم میشه با این پارچه ها میشه یه چیز هایی درست کرد خلاصه لباس هارو پوشیدن و رفتن مدیر مغرور مدرسه وقتی فهمید بلیر دیر کرده خیلی خوش حال شد چون اون میدونست دختر ملکه ایزا بلا بلیر هست وقتی دید که دارن با سرعت میان به سمت در خیلی عصبانی شد و گفت چرا با فرم مدرسه نیومدید؟ نمیشه وارد بشید بیلر میگه لباس های ما پاره بود بعدش ما که نمیتونیم به جشن نیایم معاون میگه خانم مدیر اشکال نداره که بیان داخل و بچه ها وارد میشن و به سمت آلبوم های عکس های دختر ملکه و خود ملکه میرن وقتی که میرن یکی از بچه ها میگه نگاه کنید!!! روی این قاپ نوشته دختر ملکه بیلر ویلو وقتی که بیلر میفهمه که دختر ملکه ایزابلا بوده خیلی خوش حال میشه و میگه من باید ملکه بشم نه دلنسی یکی از بچه ها میگه حق با بیلر هست ما میریم و به خانم مدیر بگیم همون موقع دلنسی صداشون رو میفهمه و با خودش میگه بیلر دختر ملکه هست حالا اون باید ملکه بشه من چه کار های بدی کردم ولی وقتی که دارن به سمت اتاق مدیر میرن نگهبان ها دست گیرشون میکنن و میگن شما دزدی کردید و بابدن زندانی بشید وقتی که دارن به سمت زندان قصر میرن بیلر میگه ما که کاری نکردیم اصلا ما امروز توی مدرسه نبودیم همون موقع دلنسی میاد و میگه کلید زندان رو بده و من میبرمشون وقتی نگهبان رفت دلنسی میگه من میخوام کمکتون کنم کت تو ملکه بشی این راه فرار از این جا هست من پنجره ی اتاقی که تاج داخلش هست رو باز میزارم تا از حیاط وارد بشین فقط زود تر چون که شب زمان تاج گذاری هست اونا به سرعت و با احتیاط خودشون رو به حیاط رسوندن طناب انداختن و ... وقتی رسیدن در رو باز کردن و وارد شدن بعد از کلی گشتن تا پیداش کردن مدیر وارد اتاق شد و وقتی اون هارو دید خیلی عصبانی شد بیلر و دوست هاش خیلی ترسیده بودن مدیر در رو بست و رمز رو زد که دیگه در باز نشه اونا اونجا زندانی شده بودن و نمیدونستن چی کار کنن یکی از دوست های بیلر موسیقی بلد بود و داشت با آهنگ زدن کلید های صفحه ی قفل رمز رو پیدا کنه بیلر گوشیش رو به سیستم در وصل کرد و صفحه کلید قفل روی گوشیش اومد و بعد از چند دقیقه تونستن رمز رو پیدا کنن دلنسی منتظر اون ها بود که بیان چون که تا ۲ دقیقه ی دیگه تاج بر سرش قرار میگرفت دقیقه ی نود بیلر و دوستاش رسیدن و بیلر داد زد و گفت من دختر ملکه ایزابلا هستم و میتونم به ما ثابت کنم مدیر گفت نه اینجور  نیست و تاج رو از جاش برداشت تا خواست بزاردش روی سر دلنسی دلنسی تاج رو برداشت و روی سر بیلر گذاشت و دلنسی دستور داد مدیر رو دست گیر کنن و به زندان ببرن از اون به بعد بیلر ملکه ی اون شهر شد☆☆
 




دیدگاه ها : نظرات بدید لطفا☆
برچسب ها: باربی _مدرسه ی شاهزاده ها ?
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 آبان 1394  02:23 ب.ظ



کدش:

ابزار هدایت به بالای صفحه